روزی تاریخی برای اهالی ریشه
امروز یک روز تاریخی نبود . یک تولد بود . تولدی که مادر نداشت و از پدر که چه عرض کنم !
امروز اهالی ریشه همه پدر و مادر بودند . همه چیز بد پیش می رفت . از همان زمانی که اهالی ریشه فهمیدند تولد ریشه مجری نخواهد داشت نوید خرابی کار به گوش رسید . کاری که یک ماه پر از دغدغه و بی خوابی های پشت هم ، دوندگی های بی امان دوستان ریشه و و و و ....
اما ناگهان انرژی ای رسید . انرژی ای از ماورا . لحظه ی سختی بود چیزی میان خود باوری و تزلزل پایه های شروع .
فکر می کنید این انرژی چه بود ؟
تا آخر بخوانید تا بفهمید !
به صورت تک تک اعضای گروه نگاهی کرد . ترس ، اضطراب و نگرانی ، و باید کاری می کرد تا این ترس بریزد .
مجری نبود ، صدا نبود ، برنامه ای نبود و نهایتا کار نکردن رایانه های دستی همه چیز را به آشوب می کشید . برنامه ی گالری شروع شد . مهمان ها یکی یکی می آمدند و تاخیر حتمی بود . گالری خوب بود و تابلو های عکس و نقاشی احسان و شیوا دلگرم کننده . در لحظات آخر رایانه ها کار کردند و صدا درست شد . مجری هم قبل از شیوع اضطراب پیدا شد . وقتی قرآن شروع شد ، ریشه هنوز برنامه ای نداشت . فقط چیز هایی که روی کاغذ بود و به دست مجری داده شد . مجری خواست سلام کند .
صندلی ای را کشان کشان از گوشه ای به سمت متن نگاه مهمانان برد و در راه فکر می کرد چه باید بگوید . شروعی از یک شعر شاعر را انتخاب کرد و به گود نمایش رسید .
ما با هم تنها نیستیم
هیچ کس با هیچ کس تنها نیست
قبل از تشکر سلام کرد . هنوز چشمش را به چشم مهمانان نیانداخته بود . راستش را بخواهید می ترسید . می ترسید نگاه کند و در نگاه آنها کار گروه خار شود . به زحمتی که بچه های ریشه کشیده بودند فکر می کرد و به انتظاری که مهمانان می کشیدند . انتظاری که هنوز برنامه ای نداشت ، فقط چند خطی بر روی کاغذ !
به گوشه گوشه ی سالون نگاه کرد ، نگاه بچه ها و موج انتظار شگفتی در دیدگان آنها داشت خفه اش می کرد . اما این بار دستی نبود که زیر عبا برود و ید بیضا بشود . یا عصایی که بر زمین بی افتد و اژدهای دوسر بشود و بدی بخورد . هرچه بود در دستان بچه ها بود و آن همه هیچ نبود .
موسیقی پخش شد . چیزی که قرار نبود پخش شود روی پرده ی نمایش رفت و اینبار به جای اضطراب یاس به سراغ مجری آمد . بی برنامگی پشت بی برنامگی . حوصله ها داشت سر می رفت . مهمانان برای شنیدن قرآن و اراجیفی که مجری به هم می بافت نیامده بودند و برای گریز از ماجرا دور اول پزیرایی شروع شد . و در میان تمام اینها داشت به این فکر می شد که چی ؟ این همه آدم جمع شده اند که چی ؟ نه واقعا که چی ؟
پزیرایی که تمام شد مجری ای که از همه طرف داشت برایش می بارید تصمیم گرفت تا فیلمی پخش شود حدود بیست دقیقه با محوریت آفرینش و رشد ، تا باز هم اراجیفی را به هم ببافد از چگونگی تشکیل ریشه .
برنامه شروع شد . فیلم به روی پرده افتاد و چراغ های سالن خاموش شد . مجری و مدیر برنامه ها برای ده دقیقه پخش فیلم هماهنگ شدند و مدیر رفت تا نفسی راحت به گلو بیاید . شاید بتوان فکری کرد .
ناگهان ، واقعا ناگهانی پخش فیلم تمام شد و حیرت چشم همه را سیراب کرد . این را وقتی فهمید که دوباره رفت تا اعلام برنامه کند . خودش هم حیران و گیج و منگ بود و سخنران را صدا کرد .
جناب آقای استاد هوشیار
حضار با لب خندان به مزحکه و پوزخند استاد را تشویق کردند و استاد در گوش مجری گفت :
پس فیلم چی شد ؟
و همین طور قبل از آنکه جوابی بشنود پای میز رفت .
اینجا بود که همان انرژی به سراغ آمد .
آن انرژی چیزی نبود جز استفاده از احساسات .
بله مثل یک بازی فوتبال که گاهی احساساتی و از روی غریزه می شود اجرا تبدیل شد به احساس . سخنران به اجرای برنامه کمک کرد .
من عینکم رو نیاوردم ، نمی تونم متن سخنرانیم رو بخونم
و این جمله شروعی بود بر اجرای برنامه ای احساسی و نه اصولی .
سخنرانی که تمام شد مجری روی صحنه آمد . اینبار دست به دامان اهالی ریشه شده بود که :
آی بچه ها یاری کنید
تا من سخنرانی کنم !
تصمیم گرفته بود تا مجلس را به سمت طنز بکشاند تا شاید دیدگان نقد گوچکتر شود و از حاشیه ها بگزرد .
سخنرانی که تمام شد باز به روی صحنه رفت و این بار آماده بود تا همه را بخنداند حتی اگر همه به او بخندند . اول فکر می کرد برود و شکلک در بیاورد . خودش گوش خودش را بکشد و از صحنه بیرون بی اندازد و یا هر چیز دیگر که کسی به دادش رسید . اهالی ریشه جمله ای را به کنایه و با طنزی کوچک و گزنده به او رساندند :
همیشه لنگرها روی کابلای اینترنت می افته و قطع می شه
این بار افتاد روی سیم های فیلم ما .
به صورت تماشاچیان نگاهی کرد . لبخند را روی گونه های بعضی دید و ادامه داد :
از زیر ما داشت یه قطار رد می شد
چراغا رو که خاموش کردیم گفتن دید راننده کور می شه ممکنه تصادف کنن
و این بار خنده جای تحیر را گرفت . نقشه گرفته بود و باید ادامه پیدا می کرد .
هی بچه ها به من می گن علی خودمونی تر، خودمونی تر ، چی کار کنم بیام یکی یکی بغلتون کنم
کتت رو در بیار
آستین هاتم بکش بالاتر
دو جمله ی آخر متلکی بود که از سمت تماشاچیان پرت شد و مجری هرچه گفته شد ، کرد ، تا مخاطب احساس کند ریشه ای ها هم کسانی هستند از خود آنها . از پوست و استخوان و تافته ی جدا بافته ای نیستند .
و ابن آغازی بود بر اجرای برنامه ای انگار برنامه ریزی شده و در حقیقت احساسی .
در ادامه ی جریانات احسان شاد برای صحبتی سه دقیقه ای فرا خوانده شد و در حین صحبت هایی که بچه ها را دلگرم کرده بود مدیر برنامه ها نیز به او اضافه شد و بعد بچه های ریشه یکی یکی روی صحنه آمدند . بعضی خودشان صندلی می کشیدند و بعضی برایشان آورده شده بود ، این مهم نبود . چیزی که مهم بود خود باوری ای بود از یک گروه . گروهی که با هم بودن را داشت به جد تجربه می کرد و این با هم بودن دلگرمی ای شد برای صحبت کردن یکی یکی بچه ها .
بله همه به هم دلگرمی دادیم و حرف زدیم . حتی حاضرین در صحنه هم تصمیم گرفته بودند به با هم بودن ما کمک کنند و خودشان نیز با ما شوند ، و احساسات جای برنامه های از پیش تعیین شده را گرفته بود .
این جا بود که مجری به نقطه ی شروع برنامه باز گشت :
ما با هم تنها نیستیم
هیچ کس با هیچ کس تنها نیست
شوق در چشم حاضرین چشمک می زد . و این راحت بودن حاضرین و بچه ها اوج برنامه ی صفرمین سالگرد کانون فرهنگی هنری ریشه بود .