..:: ادبستان راز پارسی ::..
روزی تاریخی برای اهالی ریشه
نوشته شده توسط ايليا   

روزی تاریخی برای اهالی ریشه

امروز یک روز تاریخی نبود . یک تولد بود . تولدی که مادر نداشت و از پدر که چه عرض کنم !

امروز اهالی ریشه همه پدر و مادر بودند . همه چیز بد پیش می رفت . از همان زمانی که اهالی ریشه فهمیدند تولد ریشه مجری نخواهد داشت نوید خرابی کار به گوش رسید . کاری که یک ماه پر از دغدغه و بی خوابی های پشت هم ، دوندگی های بی امان دوستان ریشه و و و و ....

اما ناگهان انرژی ای رسید . انرژی ای از ماورا . لحظه ی سختی بود چیزی میان خود باوری و تزلزل پایه های شروع .

فکر می کنید این انرژی چه بود ؟

تا آخر بخوانید تا بفهمید !

به صورت تک تک اعضای گروه نگاهی کرد . ترس ، اضطراب و نگرانی ، و باید کاری می کرد تا این ترس بریزد .

مجری نبود ، صدا نبود ، برنامه ای نبود و نهایتا کار نکردن رایانه های دستی همه چیز را به آشوب می کشید . برنامه ی گالری شروع شد . مهمان ها یکی یکی می آمدند و تاخیر حتمی بود . گالری خوب بود و تابلو های عکس و نقاشی احسان و شیوا دلگرم کننده . در لحظات آخر رایانه ها کار کردند و صدا درست شد . مجری هم قبل از شیوع اضطراب پیدا شد . وقتی قرآن شروع شد ، ریشه هنوز برنامه ای نداشت . فقط چیز هایی که روی کاغذ بود و به دست مجری داده شد . مجری خواست سلام کند .

صندلی ای را کشان کشان از گوشه ای به سمت متن نگاه مهمانان برد و در راه فکر می کرد چه باید بگوید . شروعی از یک شعر شاعر را انتخاب کرد و به گود نمایش رسید .

 

ما با هم تنها نیستیم

هیچ کس با هیچ کس تنها نیست

 

قبل از تشکر سلام کرد . هنوز چشمش را به چشم مهمانان نیانداخته بود . راستش را بخواهید می ترسید . می ترسید نگاه کند و در نگاه آنها کار گروه خار شود . به زحمتی که بچه های ریشه کشیده بودند فکر می کرد و به انتظاری که مهمانان می کشیدند . انتظاری که هنوز برنامه ای نداشت ، فقط چند خطی بر روی کاغذ !

به گوشه گوشه ی سالون نگاه کرد ، نگاه بچه ها و موج انتظار شگفتی در دیدگان آنها داشت خفه اش می کرد . اما این بار دستی نبود که زیر عبا برود و ید بیضا بشود . یا عصایی که بر زمین بی افتد و اژدهای دوسر بشود و بدی بخورد . هرچه بود در دستان بچه ها بود و آن همه هیچ نبود .

موسیقی پخش شد . چیزی که قرار نبود پخش شود روی پرده ی نمایش رفت و اینبار به جای اضطراب یاس به سراغ مجری آمد . بی برنامگی پشت بی برنامگی . حوصله ها داشت سر می رفت . مهمانان برای شنیدن قرآن و اراجیفی که مجری به هم می بافت نیامده بودند و برای گریز از ماجرا دور اول پزیرایی شروع شد . و در میان تمام اینها داشت به این فکر می شد که چی ؟ این همه آدم جمع شده اند که چی ؟ نه واقعا که چی ؟

پزیرایی که تمام شد مجری ای که از همه طرف داشت برایش می بارید تصمیم گرفت تا فیلمی پخش شود حدود بیست دقیقه با محوریت آفرینش و رشد ، تا باز هم اراجیفی را به هم ببافد از چگونگی تشکیل ریشه .

برنامه شروع شد . فیلم به روی پرده افتاد و چراغ های سالن خاموش شد . مجری و مدیر برنامه ها برای ده دقیقه پخش فیلم هماهنگ شدند و مدیر رفت تا نفسی راحت به گلو بیاید . شاید بتوان فکری کرد .

ناگهان ، واقعا ناگهانی پخش فیلم تمام شد و حیرت چشم همه را سیراب کرد . این را وقتی فهمید که دوباره رفت تا اعلام برنامه کند . خودش هم حیران و گیج و منگ بود و سخنران را صدا کرد .

 

جناب آقای استاد هوشیار

 

حضار با لب خندان به مزحکه و پوزخند استاد را تشویق کردند و استاد در گوش مجری گفت :

 

پس فیلم چی شد ؟

 

و همین طور قبل از آنکه جوابی بشنود پای میز رفت .

اینجا بود که همان انرژی به سراغ آمد .

آن انرژی چیزی نبود جز استفاده از احساسات .

بله مثل یک بازی فوتبال که گاهی احساساتی و از روی غریزه می شود اجرا تبدیل شد به احساس . سخنران به اجرای برنامه کمک کرد .

 

من عینکم رو نیاوردم ، نمی تونم متن سخنرانیم رو بخونم

 

و این جمله شروعی بود بر اجرای برنامه ای احساسی و نه اصولی .

سخنرانی که تمام شد مجری روی صحنه آمد . اینبار دست به دامان اهالی ریشه شده بود که :

 

آی بچه ها یاری کنید

تا من سخنرانی کنم !

 

تصمیم گرفته بود تا مجلس را به سمت طنز بکشاند تا شاید دیدگان نقد گوچکتر شود و از حاشیه ها بگزرد .

سخنرانی که تمام شد باز به روی صحنه رفت و این بار آماده بود تا همه را بخنداند حتی اگر همه به او بخندند . اول فکر می کرد برود و شکلک در بیاورد . خودش گوش خودش را بکشد و از صحنه بیرون بی اندازد و یا هر چیز دیگر که کسی به دادش رسید . اهالی ریشه جمله ای را به کنایه و با طنزی کوچک و گزنده به او رساندند :

 

همیشه لنگرها روی کابلای اینترنت می افته و قطع می شه

این بار افتاد روی سیم های فیلم ما .

 

به صورت تماشاچیان نگاهی کرد . لبخند را روی گونه های بعضی دید و ادامه داد :

 

از زیر ما داشت یه قطار رد می شد

چراغا رو که خاموش کردیم گفتن دید راننده کور می شه ممکنه تصادف کنن

 

و این بار خنده جای تحیر را گرفت . نقشه گرفته بود و باید ادامه پیدا می کرد .

 

هی بچه ها به من می گن علی خودمونی تر، خودمونی تر ، چی کار کنم بیام یکی یکی بغلتون کنم

 

کتت رو در بیار

 

آستین هاتم بکش بالاتر

دو جمله ی آخر متلکی بود که از سمت تماشاچیان پرت شد و مجری هرچه گفته شد ، کرد ، تا مخاطب احساس کند ریشه ای ها هم کسانی هستند از خود آنها . از پوست و استخوان و تافته ی جدا بافته ای نیستند .

و ابن آغازی بود بر اجرای برنامه ای انگار برنامه ریزی شده و در حقیقت احساسی .

در ادامه ی جریانات احسان شاد برای صحبتی سه دقیقه ای فرا خوانده شد و در حین صحبت هایی که بچه ها را دلگرم کرده بود مدیر برنامه ها نیز به او اضافه شد و بعد بچه های ریشه یکی یکی روی صحنه آمدند . بعضی خودشان صندلی می کشیدند و بعضی برایشان آورده شده بود ، این مهم نبود . چیزی که مهم بود خود باوری ای بود از یک گروه . گروهی که با هم بودن را داشت به جد تجربه می کرد و این با هم بودن دلگرمی ای شد برای صحبت کردن یکی یکی بچه ها .

بله همه به هم دلگرمی دادیم و حرف زدیم . حتی حاضرین در صحنه هم تصمیم گرفته بودند به با هم بودن ما کمک کنند و خودشان نیز با ما شوند ، و احساسات جای برنامه های از پیش تعیین شده را گرفته بود .

این جا بود که مجری به نقطه ی شروع برنامه باز گشت :

 

ما با هم تنها نیستیم

هیچ کس با هیچ کس تنها نیست

 

شوق در چشم حاضرین چشمک می زد . و این راحت بودن حاضرین و بچه ها اوج برنامه ی صفرمین سالگرد کانون فرهنگی هنری ریشه بود .

 

 
آخرین مطالب

درگیری من دیوانه

ادامه

 
مسابقه سراسري داستان كوتاه
نوشته شده توسط Administrator   

به پیاده روی ما بیایید و با ما قدم بزنید.تا بعد از یک خستگی خلسه آور،نیمه شب که به خانه برمی گردیم: پشت میزمان بنشینیم:چراغ مطالعه مان را روشن کنیم و رهاوارتر از همیشه در لایتناهی کلمات گم بشویم.
از امروز هر کس که فکر می کند پيشنهادي تازه،هر چند کوچک در ادبیات دارد به جشن كوچك ما بپيوندد و یکی از داستان هاي کوتاه منتشر نشده اش را حداكثر تا 31 ام شهریورماه 89 به نشاني:

شيراز – صندوق پستي 19- 718773
بفرستد.

 

برای اطلاعات بیشتر ادامه ی مطلب را خوانده و یا به سایت چلچراغ مراجعه کنید .

ادامه مطلب...
 
<< ابتدا < قبلی 1 2 3 4 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 4